خونه خالي خونه غمگين
خونه سوت و کور بي تو
رنگ خوشبختي عزيزم
ديگه از من دوره بي تو
مه گرفته کوچه ها رو
اما سايه ي تو پيداست
مي شنوم صداي شب رو
ميگه اون که رفته اينجاست
تو با شب رفتي و با شب
مي آي از ديار غربت
توي قلب من ميموني
پرغرور پر نجابت
حالا دست من تنها
شعر دستات ميخونه
حس خوب با تو بودن
تو رگاي من ميمونه
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 3:13  توسط نقطه چین
|
خیلی وقتها با خودم فکر میکنم آدم باید تاوان اشتباهات خودش تو دنیا بده
از زندگی ناله نکنه و برای خودش بهانه نیاره که تقدیر
چند وقتی است دلم گرفته
بعضی موقع ها به اشتباه گذشته که فکر میکنم دلم میگیره همش میخواهم زمان به عقب برگرده
اما نمی شه
چرا که من خودم با اشتباهاتم به مسیر نادرست رفتم
تاوان بده تا عبرت بگیری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:1  توسط نقطه چین
|
قانون هستی
بارها فکر کردیم چرا باید یک تمساح گور خری که به کنار رودخانه امده تا اب بخرد را با شقاوت و بی رحمی شکار میکنه ومیخوره
یا چرا یک بچه اهو خوشکل شکار یک ببر بشه
یا اینکه چند تا کفتار زنده زنده یک بوفالوی پیر بخورند
یا چرا یکی باید ادف هیلتر بشه و اینهمه جنایت کنه ولی یکی دیگه ادیسون بشه ولامپ اختراع کنه
یک چسونه پول پارو کنه و یک بدبخت التماس کنه اقای صاحب خانه یک هفته به من مهلت بده تا کرایه ات جور کنم
تا حالا دیدید یک بچه از نداری تو زمستان با یک پیراهن به مدرسه بیاد ویک بچه دیگه هر هفته نوع موبایلش عوض کنه
تا حالا دیدید یک زن بیوه مجبور بشه یک دخترش کرایه بده تا خرج بچه های دیگرش در بیاره
چند روزها سوار مترو شدم اول یک پسر اومد التماس می کرد تورو خدا ادامس بخرید مادرم مریضه
یکی دیگه فال حافظ آورد وخلاصه از جوراب گرفته تا لباس زیر برای فروش اوردند
اینها همه قانون هستی نمی شه ازش گذر کرد
اگر شما نیوتن یا انیشتن یا ادیسون چه کار می کردید
اگه اونها جای شما بودند چکار می کردند
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 1:8  توسط نقطه چین
|